تحقیر!

- دیروز....الکی توی کتابفروشی های انقلاب می چرخیدم....کمی کتابای برقی رو دیدم...آروم نمیشدم....قلبم ناراحت شده بود....رفتم سراغ کتاب فروشی هایی که کتاب های فانتزی میفروشند......از داخل لبم رو گاز می گرفتم تا اشکام پایین نیاد.....تا حدی موفق بودم اما کمی هم معلوم بود...برای همین سرم رو پایین می انداختم.....توی کتاب فروشی قدم زدم...چند تا کتاب دیدم....یه کتاب جیبی خوشگل برای یکی از همکارام خریدم....یه کارت گل خوشگل هم برای مریم.....هنوز آروم نبودم....سمت کتاب فروشی مخصوص کودکان رفتم.....برای خواهرزادم...یه کتاب برای آموزش فارسی گرفتم.....به سمت مترو قدم برداشتم...دیگه جایز نبود بیشتر ازین توی انقلاب بمونم......سوار مترو شدم...می خواستم هیچ موقع ازش پیاده نشم...فکرم درگیر بود...قلبم غمگین بود...احساس حقارت داشتم.....به ایستگاه شیخ الرئیس رسیدم....از مترو اومدم بیرون.....بی هدف توی خیابون راه میرفتم....یه لحظه تصمیم گرفتم برم کافی شاپ...یه شیرکاکائو یا بستنی بخورم و امروز رو فراموش کنم....دلم نمی خواست اینجوری خونه برم...باید آروم میشدم بعدا خونه میرفتم....اما روم نمیشد تنهایی برم توی یه کافی شاپ بشینم...هم اینکه اونجا اغلب شلوغه....حوصله اینکه به یه کافی شاپ دنج و آروم برم رو هم نداشتم.....رفتم سمت نان آوران....از نون شیرمال های سحر خوشم میاد....برای خواهرزادمم چند تا ژله خریدم....به سمت خونه قدم برداشتم....نمیتونستم الکی توی خیابون بچرخم.....قبل از رسیدن به خونه...با خودم تمرین خنده کردم تا خانوادم چیزی از حالم نفهمند....تا توی تختم....بغضم رو خالی کنم.

- امروز خیلی به انگیزه ام....صبح هم دیر بیدار شدم...چون انگیزه ای نداشتم که زود بیدار بشم.

- فعلا همین!

/ 0 نظر / 10 بازدید