میخوام برم!

- میخوام برم خارج از کشور اما پدرم نمیزاره....بعضی وقتا به سرم میزنه سوری ازدواج کنم تا بتونم برم...یا اینکه یهو بزارم برم...اما دلم راضی نمیشه...میخوام بابام از ته قلبش راضی بشه برم...نمی دونم چرا اما واقعا دیگه دلم نمیخواد توی ایران باشم.

- سه شنبه جلسه با شورایاری داشتم...برای بهتر شدن محله قرار بود نظر کارشناسی بدم....مشکلات زیاد بود..نقاط قوت هم بود....من نظرمو دادم اما چون تنها خانوم اون جلسه من بودم خیلی طرفدار برای حرفم پیدا نکردم...به نظرم بدون بودجه یا مکان هم میشه کاری برای محله امون کرد...اما همه آقاهایی که توی جلسه بودند..دنبال هزینه و مکان بودند...به نظرم باید خودمون از صفر شروع کنیم...شهرداری قطعا هیچ هزینه ای نمیده!...الکی دست دست می کنند...فقط دغدغه این آقاها این بود ساعت 8 شب شده و چرا قراره من تنها برم خونه!...که پژوهشگر محله مون بهشون توضیح داد که کسی میاد دنبالم!...چی بگم!

- چرا از نظر همه من خیلی موفقم، از همه جا میان مصاحبه، راز زندگیمو میخوان اما خودم ذره ای حس نمی کنم که موفقم!...چرا خودم به حال خودم همش تاسف میخورم؟...هیچ چیزی کم ندارم...همه چی خوبه اما این احساسه منه!...نمی خوام گله کنم اما میخوام توی وبلاگ خودم راحت باشم.

- فعلا همین!

/ 1 نظر / 16 بازدید
عنوان

در مورد پاراگراف اول که هیچی پاراگراف دومی: کلی خندیدم... خدا مرگم بده روز تاسوعا[خنثی] پاراگراف سوم هم هیچی پاراگراف چهارم: چون توی زندگیت با خودت راحت نیستی؛ همون راحتی که دوست داری توی وبلاگت باشی. چشم ها را باید شست، جور د یگر باید دید. نمیگه جور دیگه زندگی کن میگه جور دیگه باید دید، بعدش همه چیز درست میشه ...