بیمارستان

- بالاخره بعد از کلی کش مکش های این چند هفته....مامان راضی شد برای جراحی بیمارستان بره....البته بماند چقدر ناراحتی کشید و کشیدیم....بیمارستان شب موندن برام جالب بود...اذیت نشدم....اما خب مامان درد داشت و این ناراحتم میکرد...غذای بیمارستان ولی از غذای سر کارمم افتضاح تر بود!.....دوستم اونجا پیدا کردم....همراه های بیمارای بخش مامانم...همه هم سن های خودم بودن...اونا هم ماماناشونو آورده بودن....امیدوارم مامانم زودتر مثل روزای اولش بشه....هنوزم درد داره!

- دارم با درونم میجنگم کمی.

- احساس بی حسی دارم....دارم روز بروز بی تفاوت تر میشم.

- خودم میدونم نیازی نیست مدام بهم بگی.

- فعلا همین!

/ 1 نظر / 23 بازدید
مهرنوش

يه وبلاگ طراحي کردم و تمام کسايي که وبلاگ خوب و باحال دارند رو دعوت به تبادل لينک کردم . از تو هم دعوت مي کنم به جمع ما بياي . منتظر حضورتم . باي