دیدار!

دوشنبه 3 تیر 92

-جمعه بالاخره بعد از سه ماه با مریم تونستم قرار بزاریم که هم رو ببینیم....یعنی اون بیچاره همیشه پایه بودا ولی من وقت نمی کردم....رفتیم سینما...توی کافی شاپش تا قبل از اینکه فیلم شروع بشه، عیدی مریم رو دادم...نوروز براش یه شال با یه کارت تبریک خریده بودم...بهش دادم کلی خوشش اومد...بعدم نوبت کادوی تولدش بود.... با اینکه 10 روز دیگه مونده بود ولی چون می دونستم دوباره به این زودی نمیشه هم رو ببینیم کادوی تولدشم دادم...یه کیف کچ از این مدل سنتی ها...با یه کارت تبریک کوچولو...کلی خوشش اومد...بعدم رفتیم فیلم چه خوبه که برگشتی!....اصلا خوشم نیومد....مخصوصا این زمانی که درخت ها رو شکستن و میوه ها رو بهم پرت می کردند...از فیلم هایی که اسراف می کنند اصلا خوشم نمیاد...البته فیلنامه قوی ای هم نداشت...چرت بود!...حیف پول و وقتی که براش گذاشتم!....فقط خوبیش این بود که مریم رو دیدم.

-شنبه یه مشکلی پیش اومده بود که اذیتم میکرد...با خودم گفتم نباید روزم رو خراب کنم...برای خودم الکی خوشی میکردم اما فکرم خیلی مشغول بود...خیلی سخت به فکر رفتم....واقعا می خواستم همه چی رو کنار بزارم....نمی دونم چرا بابا قبول نمی کنه از ایران برم...همه زندگیم خراب شده...من نمی خوام اینجا با این وضعیت زندگی کنم... اما عصری تمام مشکلات رفع شد....روز خوبی شد...اما کلا اگر برم، همه روال زندگیم عوض میشه و اذیت هایی که اینجا دارم و مدل زندگیم بر میگرده.

-وای دیروز خالم اینا از مسکو برگشتند....تابستون ایرانن...صبح ساعت 9 بهشون زنگ زدم...دلم برای دختر خاله هام تنگ شده بود....عصرم زودتر از سرکار برگشتم که زدوتر برم پیششون....چقدر با دختر خاله ها توی سر و کله هم زدیم....بهم کلی خوش گذشت...خالمم برام کلی شکلات و تنقلات سوغاتی آورده بود...شبم درست کردن شام با من بود....ساندیچ درست کردم!

-وای ...دیروز که زود بر میگشتم خونه....توی مترو بودم....یه خانومه اومد داخل واگن...چهرش آشنا بود...خانم حیدری بود....توی انجمن مخترعین بود....خیلی خوشحال شدم که دیدمش...قول دادم حتما یه سر انجمن برم....توی راه خانم حیدری یهو پرسید از اختراعاتت چه خبر...منم داشتم توضیح میدادم که دیگه اختراعاتم رو دارم به صورت مقاله برای ژورنال های خارجی میفرستم...بقیه اطرافیان همچین نگاهم میکردن که آدم فضایی دارن میبینن....دیگه از کارام..درسم و سر کارم توضیح دادم که باید جدا میشدم و لاین عوض میکردم.

-امروز از صبح دارم میمیرم...خیلی درد دارم!....کلافه ام شدید...

-فعلا همین!

/ 0 نظر / 3 بازدید