وقتی داشتم از از خیابون رد میشدم...یه ماشین از جلوم رد شد..کمی که جلوتر رفتم ..انگار همون ماشین یهو دور زد و کمی جلوتر از من ..درست سمت دیگه خیابون...ماشینش رو پارک کرد....چند تا خانوم کنار ماشینش بودن....احتمال دادم به خاطر اونا بوده...منم به راه خودم ادامه دادم...احساس کردم همون آقاهه...که ماشین سوار بود..منو به اسم فامیل صدا کرد...اما با خودم گفتم : نه حتما اشتباه می کنم....به راه خودم ادامه دادم...سر پیچ که رسیدم....(آخه این خیابونه..یا شایدم کوچه...ال مانند هست....سر پیچ اول الان منظورمه)....همون ماشینه..یهو پیچید جلوم...کلی ترسیدم...از ماشین پیاده شد....یه جوون حدود 25 تا 27 سال به نظر می رسید..کمی هم ته ریش داشت..کلا از لحاظ ظاهری مثبت بود..اما من نمی دونم چرا انقدر ترسیدم....برگشتم..یه خانوم پشت سرم بود...بهش گفتم...خانوم میشه..من با شما بیام....خانومه یه نگاه به من....یه نگاه به ماشینه کرد..گفت باشه...با فاصله کمی از خانومه را افتادم...آقاهه...رفته بود و کمی جلوتر ماشینشو پارک کرده بود.....از سر پیچ دوم با خوشی و راحتی رد شدم.....وسط کوچه که رسیدم یهو خانومه ایستاد...منم ایستادم...با تعجب بهش نگاه کردم.....گفت:" خونه من همین جا هست..بیا بریم داخل"......انگار یه پارچ آب یخ ریختن روم...ازش تشکر کردمو به راهم ادامه دادم....دوباره باز سر و کله ماشینیه پیداش شد....گفت باهام کار داره...منم حتی بدون اینکه نگاهش کنم به راهم ادامه دادم....یهو یه ترمز شدید کرد و جلوم ایستاد.....بهم گفت اگه مزاحم بود..منو به فامیل صدا نمی کرد....من واقعا ترسیده بودم...اصلا مخم کار نمی کرد...تازه..دمه خونمون هم بود..اگه کسی میدید..کلی برای من بد میشد...اما چیزی که اون لحظه بر من و عقلم غلبه کرده بود....ترس بود....بعد از اون...آقاهه...با عصبانیت ازم دور شد...تا امروزم من دیگه ندیدمش...نمی دونم من همیشه منطقی بودم...نمی دونم چرا به اون آقاهه اجازه ندادم که حرف بزنه.... نمی دونم چرا اینجوری عین بچه ها بابهاش رفتار کردم....شاید واقعا مزاحم نبوده....اما خب من چه گناهی داشتم..کلی ترسیدم..تازه اگه کارم داشت...چرا با ماشین دنبالم راه افتاده...خیلی محترمانه...میومد جلو...وقت ازم میگرفت...بعدش حرفش رو میزد.....تا رسیدم خونه...برای مامان تعریف کردم..حتی مامان هم اونو نمیشناخت....از اون روز کلی گیجم..هم نمی دونم اون کی بوده که منو به فامیلی میشناخته..هم اینکه چی کارم داشته....هم اینکه از خودم حرصم میگیره..که چرا اینجوری رفتار کردم..نمی دونم!