مهمان مخصوص

امشب کلی ذوق داشتم، آخه من عاشق اون بودم، هیچ موقع ازش سیر نمی‌شدم. از دیروز که متوجه شده بودم که قراره اون هم توی مهمونی امشب باشه دیگه تو پوست خودم نمی‌گنجیدم.

به هر زحمتی بود خودمو مشغول کردم تا بالاخره شب فرا رسید، خورشید باید شیفت کاریشو با ماه عوض می‌کرد، بعد از کمی صحبت و درد دل، بالاخره خورشید خانوم راضی شد تا از ماه خداحافظی کنه و بره بخوابه تا صبح زود بتونه دوباره کارو آغاز کنه. با اومدن ماه ستاره‌ها برای پادشاه آسمان، با چشمکهایی که می‌زدن تعظیم می‌کردن. ماه هم با غرور تمام توی تخت سلطنت، وسط آسمان جای گرفت.

 

زنگ در به صدا در اومد. بدو بدو به سمت در رفتم تا درو باز کنم اما بابام درو زودتر از من باز کرده بود. به مهمونا سلام کردم و رفتم یه گوشه نشستم و اخمام رفت توی همدیگه. این ابرو به این یکی ابرو می‌گفت زور من بیشتر ولی اون یکی خیلی مغرورتر بود و نمی‌خواست از اون یکی کم بیاره. اونا با هم دعوا می‌کردن تا هر کدوم بتونه جای بیشتری رو وسط خط بینی من بگیره، بالاخره نفهمیدم کدوم یکی برد. آخه یهو دیدم که مامان با اون وارد اتاق شد. یه لباس زرد خوشگل پوشیده بود که سرتاسره بدن لطیفشو پوشونده بود. درست جلوی من نشست. دلمو داشت با خودش می‌برد اصلا نمی‌فهمیدم که اطرافیانم چی می‌گن فقط دلم می‌خواست که زودتر برن.

اه پس کی می‌رن؟؟

ساعت نزدیک 12 شب بود که مهمونا رفتن. همون توی اتاق، دم در ورودی(البته الان دیگه باید گفت خروجی) ازشون خداحافظی کردم. مثل دونده‌هایی که دارن مسابقه دو ماراتن میدن، پریدم توی اتاق پذیرایی، لباس زرد نازشو کشیدم پایین و یک گاز گنده از سرش زدم. وای که چقدر خوشمزست. من عاشق موز هستم. بهتر از این میوه وجود نداره!!!  

نویسنده: ن.الف