امروز صبح که از خواب بیدار شدم..مثل همیشه...رفتم به طرقه برادرم(یه نوع پرنده)....سر بزنم....دمر افتاده بود..فکر کردم گیر گرده...یا طوریش شده...بدو بدو اومدم توی اتاق...مامانو بیدار کردم....تا اومد گفت مرده....انگار دنیا از من گرفته شد....هنوز که نوزه یادش میفتم کلی گریم میگیره....چقدر باهاش بازی میکردم....از وقتی بچه بود....براردم آورده بودش....خودم با دست بهش غذا میدادم....با سرنگ بهش آب میدادم...چقدر دستش داشتم....اما مرد...تا من برم کلاس زبان و بیام....بابام انگاری برده بودش....بهم نمیگن چی کارش کردند.....متاسفم که بهت این چند وقته خیلی خیلی کم توجه کردم.ناراحت