این مامان بابای شخیص بنده.....به من میگن:" ما میخوایم بریم خونه مادربزرگت میای؟"....منم خب کمی ناز کردم(لازمه خب دیگه...مخصوصا حالا که با وجود هوو دچار کمبود محبت شدم نیشخند)....میگم آخه فردا باید برم دانشگاه...بعدشم باید برم سر کار....خیلی کار دارم...خیلی راحت بابام ماشینو میزنه کنار خیابون...منو پیاده میکنند....خودشون مادام- موسیویی میرند!...به همین راحتی!