همه اتفاقای امروز یعنی 28 آذر 1390:

ما همیشه ساعت 7 شب شام میخوریم....شنبه بود فکر کنم...موقع شام....فیلم پنجره رو داشتیم میدیدیم....توی کتاب فروشی...پیمان گفت سلام دختر دایی!...بعد از کمی صحبت با هم...بهش گفت دختر عمه!...بالاخره دختر دایی بود یا دختر عمه؟؟؟

نمی دونم چه جوریه که این روزا همه صلاح منو بهتر از خودم میدونند.

همیشه با درهای دانشکده راه آهن مشکل دارم...آخر هم نفهمیدم اگر نخوام از در اصلی برم...پشت ساختمون...کدم در بازه...کدوم بسته؟؟!!

امروز کنفرانس انجمن رمز بود بازم یادم رفت برم!

امروز کلاس زبان اسمم رو نوشتم.

همین دیگه!