مغازه شلوغ بود..مادرم برای خرید داخل مغازه رفته بود..منم یه گوشه...بیرون مغازه...داخل پیاده رو ایستاده بودم....یه پسر جوون کمی اون ورتر ایستاده بود و با تلفنش حرف میزد... به طرف مقابلش که اون سمت خط بود میگفت:" آدما عوض شدن!"...تو دلم به حرفش خندیدم...میدونید این من هستم که عوض شدم...نه آدما..همه ی ماها عوض شدیم...بیاید کمی بیشتر به خودمون، کارامون و رفتارمون دقت کنیم.